مچاله ام مکند دستانی پرمو که روزی دوستشان داشته ام...

از ذهن بی جانت مرا انداختی آخر

در دل/که تا خود را به دار درد آویزم

جان میدهدحرفی میان سومین بغضم

((شاید که می جنبید هر بار عینک هیزم))

 

ترسیدی از این آبـ... رو/روزی که می افتم

من پای آغوشی/  شبیه بغض پوسیده

یک حرف نامعلوم و صدها چیزهایی که...

بودتو می شد بازهم سیبی پلاسیده

 

دنیا عوض می شد/در اینجا هم همین قصه

دیگر سکوت من نشانی از رضایت نیست

بردار دستت را که این هم بار سنگینی ست

پرسیده ای این کار هم عینه جنایت نیست؟

 

من ضجه میزد تا کنارت عاشقت باشد

سهم من ازدخترشدن/بابا ی خالی نیست

چشمان تو داس دروگر بر دلم می شد

بیدار شو! بابای من/دختر که ((شالی))نیست

 

 

/ 0 نظر / 9 بازدید