بااااااااااز نوشتن و انتهای کنکوری بودن...

آمدم!

با لچکی که آنرا پشت سرم

مادرم گرهی کور زده بود...

از همان صبح.

با جاروی بلندی، که انداختمش به جان آن پروتئین های ابریشمی که حاصل یک سال شیطنت و بی مادر بودن child,s spiderهایم بود.

خستگی ها داشت، روبه راه کردن این اتاقک فکستنی..

وخدا کند "باران"مان (برادرزاده ای که برای تمام شدن این 9ماه و 9روز لحظه ها را قربان_صدقه می رویم تا مبادا لج بکنند) ازین پسر و دخترعمه های عنکبوتی اش یاد نگیرد.

چای دم کرده ام

هل تمام شده

لیمو ترش میریزم تا کمی از خستگی ام را دم بکند..

این عصرانه را میهمان من باشید

قدم هاتان روی چشمهای من...

 

/ 4 نظر / 17 بازدید
آیدین

سلام خوبید ؟ همین طور که تو وبلاگ ها میگشتم وبلاگ شمارو دیدم واقعا زیبا مینویسید اگه دوست داشتید به کلبه من هم سری بزنید و اگه مایل باشید بیشتر آشنا بشیم

فکوری

آخ که این چای لیمو چه عطری داره...

مـــینای فــردوس

سلام فهیم جونم! ای جان... از اون چایی‌ها برامون دم می‌کنی؟ خب دلم برات تنگ شده خب [ناراحت] فهیم... ببین... اونا رو ولشون کن. پا شو بیا کرج. خودم میام دنبالت میریم کلی می‌گردیم واسه خودمون [عینک] خب؟ اصلا میخوای خودم بیام از شهرتون ورت دارم بیارمت؟ [مغرور] تعارف می‌کنی؟ به قول یکی از همکارا «با من راحت باش! هرکی با من راحت نباشه خودش ضرر می‌کنه»!!!! به خدا! ببین. یه همچین همکارایی داریم ما! [تعجب] الان باید برم. حالا باز میام اینجا شلوغ می‌کنم [شوخی] در پناه خدا باشی نازنین [ماچ]

مـــینای فــردوس

آقا تقلب شده! اسمایلی چشمک اینجا چرا اینجوریه؟ اصلا کلا سرویس‌دهندگان وبلاگ با این آیکون مشکل دارنا! اینجا که اینجوریه، بلاگ اسکای هم دور از جون شما، آیکون چشمکش مثل عقب‌مونده‌هاست! شادزی جان دل...