جاروی بلندت ،خستگیت را به خاطرم می اورد، وقتی که نیستی...

حبه های قند در دستان چروکیدوقهوه ایش برق میزد
ارام ارام چای می نوشید
اشک مهربانیش ، خستگی و شکستگیه دلش را ناسروده بیان میکرد
لباس سبز رنگش نوید طراوت را می داد
ودستان پینه بسته اش مجال فکر کردن
خستگی هایش استخوانی شده بود،گرد ومحکم که راه نفس کشیدنم را سد میکرد
دلم میگرفت...
برای تمامیه لحظه هایی که از خاطرم رفته بود
برای بهترین خاطره اش که عذابم می داد
برای کسانی که به او گفتند: " ما میریزیم وتو جمع کن "...
اقا عبدالله!مادرم و زنهای همسایه تصمیم گرفتند که کوچه را همیشه اب و جارو کنند تا ریه هایت دیگر ،حداقل،نصیبشان گردو خاک این کوچه نشود...
دیگر برای اب و جارو به این کوچه نیا،اما سماور خانه ی ما همیشه به انتظار امدنت ثانیه ها را می جوشد...

خداقوت اقا عبدالله!

/ 4 نظر / 15 بازدید
آفتاب مهربانی

"هیچ کس قفل بدون کلید نمی سازد " سلام با يه دلنوشته به روزم و منتظر نظرات زيباي شما زودباش ديگه

MSYass

چه خوبه آدما رنج ديگرانو ميبينن. و ميفهمن تو دنياي سختگير ديگرانم سختشونه. ديدن رنج ديگران رنج خودمونو گم ميكنه. كاش آقاعبدالله هم سري به اين بلاگ ميزد. اونوقت ميديد آدما هنوز مهربونن و به همديگه فكر ميكنن، حتي اگه چيزي نگن.

کامران محمدی

درود مهربان... بروزم... با احترام دعوتید و منتظر حضور سبزتان...[گل]