تودستهای کوچولوتون جون میگیره، ارزوهای اون...

چنگ زده بودن

به ریسمانی الهی

 که

مادرشون بافته بودتش..

قدکه میکشیدن

گیسهاش رو

بلندتر میکردو دنبالشم می بافت.

دستاشون

منظره ای بود برای خودش.

دستهایی که نذاشتن

شیرمردهای زندگیش بمونن...

 

/ 1 نظر / 17 بازدید
پیلار

بوی یه جور غم عمیق از این نوشته ات می اومد.. قلبم به درد اومد...