spider girl...
کتابها را یکی یکی میخوانم انقدر میخوانم تا از پس یکی ازین کتابهای شلخته، پرستاری، مامایی نمیدانم یا شاید خدا بخواهد پزشکی از آب آید ! محتاجم به دعاهای کسی که دوستم بدارد تا که از خستگی ام کم بکند... میدانم امسال جوجه ام را گم کرده ام جیجیکش را درون گوش هایم به زوزه تبدیل کردند فکر مشغولی گرفته ام خوب بود؟ بد؟ نمی دانم... نمی دانم که باز هم خود گول زنی کنم یا اینکه اخر پاییز بافت سورمه ایم رابپوشم و صورتم را به پنجره ی اتاقم بچسبانم واماده ی ان باشم که بعد از شمردن جوجه هایم رو به راه شوم رو به راهی که او ارام ارام از انجا رفته بود... یا... نه! از ذهن بی جانت مرا انداختی آخر در دل/که تا خود را به دار درد آویزم جان میدهدحرفی میان سومین بغضم ((شاید که می جنبید هر بار عینک هیزم)) ترسیدی از این آبـ... رو/روزی که می افتم من پای آغوشی/ شبیه بغض پوسیده یک حرف نامعلوم و صدها چیزهایی که... بودتو می شد بازهم سیبی پلاسیده دنیا عوض می شد/در اینجا هم همین قصه دیگر سکوت من نشانی از رضایت نیست بردار دستت را که این هم بار سنگینی ست پرسیده ای این کار هم عینه جنایت نیست؟ من ضجه میزد تا کنارت عاشقت باشد سهم من ازدخترشدن/بابا ی خالی نیست چشمان تو داس دروگر بر دلم می شد بیدار شو! بابای من/دختر که ((شالی))نیست حبه های قند در دستان چروکیدوقهوه ایش برق میزد خداقوت اقا عبدالله! هفت سال گذشته بی صدا چنگ میزد ملحفه ی گلدار صورتی اش را ...خواهرم! زمان میگذشت صبح می امد لابه لای صدای قران مراسم سومین روز در گذشت مادربزرگم بیدارم میکرد جیغ و داد زن عمو معصومه... ناباور و غافلگیر کننده با رفتن عزیزی ،عزیزانی امدند وحالا بعد هفت سال با صدا چنگ میزد به دستانی که شیر مردهای زندگی اش میشوند. سکانس اول...

ارام ارام چای می نوشید
اشک مهربانیش ، خستگی و شکستگیه دلش را ناسروده بیان میکرد
لباس سبز رنگش نوید طراوت را می داد
ودستان پینه بسته اش مجال فکر کردن
خستگی هایش استخوانی شده بود،گرد ومحکم که راه نفس کشیدنم را سد میکرد
دلم میگرفت...
برای تمامیه لحظه هایی که از خاطرم رفته بود
برای بهترین خاطره اش که عذابم می داد
برای کسانی که به او گفتند: " ما میریزیم وتو جمع کن "...
اقا عبدالله!مادرم و زنهای همسایه تصمیم گرفتند که کوچه را همیشه اب و جارو کنند تا ریه هایت دیگر ،حداقل،نصیبشان گردو خاک این کوچه نشود...
دیگر برای اب و جارو به این کوچه نیا،اما سماور خانه ی ما همیشه به انتظار امدنت ثانیه ها را می جوشد...


نماز مغرب، نمازی که بعد از مدتها کنار سجاده ی ابی رنگی که مادربزرگم قبل فوتش انرا به من داده بود با گلهای مریم خشک شده داخل سجاده که هنوز عطر و بویش ارام کننده و تسکین دهنده بود خوانده شد...
سکانس دوم...
دوازده رکعت
سلام های پیاپی بعد هر دو رکعتی
سه مرتبه
سوره ی حمد
قدر
و دوازده مرتبه سوره ی توحید
اللّهم صلّ علی محمّد النّبی الاُمّی و
هفتاد مرتبه
علی آله
(نفس عمیق)
هییییییییییییییییییییییییییی...
سبّوحٌ قدّوسٌ ربّ الملائکة والرّوح
در سجده ام ارام ارام زمزمه اش کردم، سجده هایی که من را مهمان فرشته های روی زمین کرده است.
سر
بلند کردم و نگاه...
ناخوداگاه چشمم خیره به گلهای قالی دست بافت اتاق مادربزرگم شد و...
ارام در گوش خدا
پچ پچم این بود
ربّ اغفر و ارحم و تجاوز عمّا تعلم
حالا
إنّک انت العلیّ الأعظم
میخواهم ارزو کنم
زبانم بند امده است، همانطور خیره به تنها گل سبزرنگ گوشه ی قالی ارام چشم هایم را میبندم....
میخواهم ارزوهایم را به خاطر بیاورم...اما...اینبار هم چیزی به یادم نیامد.
بی رمق گفتم:
انت القوی وانا الضعیف،هل یرحم والضعیف الا قوی.؟؟
یا اله العاصین!
ارحمنی برحمتک...
سکانس س و م...
نماز عشا
سبک، ارام و به یادماندنی...
با الله کبرش شروع شد و با سلامش تمام...
امشب، اولین شب جمعه ی ماه رجب
شب ارزوهاست
مراقب ارزوهایتان باشید...
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
